تبليغاتX
امید به گریه بود افسوس...افسوس...



 

ريشه عشقم هنوز بيدار است

 

زير طاق آسمان

مرا در حسرت باران

جا گذاشتند

پ‍ژمردم ، مرا پژمرده يافتن

در خزانزار دلم پا گذاشتن

كمر به دست افتادم به ساق پايم

دست از آسمان بريدم

هزاران باران هم ببارد

تيره گشته صفحه ي اميدم

دير است

پر پروازم شكستست

عاشقانه هايم بر باد

سبزينه ي عشقم سرخ است

نه شوق پروازيست رو به آسمان

نه عشق ديگريست در دل نهان

راه زندگي ام رو به پايان

ولي شوق رفتن در دلم ريشه نينداخته  

اندكي صبر ميكنم

هنوز تپش قلبم ناميزان است

زير ساق دلم

ريشه عشقم هنوز بيدار است

قطره شبنم تري مي خواهد

تا عاشقانه هايش را بسازد

دلِ  باخته ي خود را دوباره ببازد

 عهد ديرين خود را ياد آورده

كه بجز جدايي به چيزي نبازد

باز خيال خواهم كرد

 باز خواهم گريست

باز به سوي رويا

باز تنهايي و انتظار فردا

تا آخر جاده عشق خواهم رفت

گر پژمردم

ديگر ترس از جدايي ندارم

زير ساق دلم

ريشه عشقم هنوز بيدار است .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/03ساعت 18:43  توسط   | 



 

 

آدمک آخر دنیاست بخنــــد


آدمک مرگ همین جاست بخنــد


دست خطی که تورا عاشق کرد


شوخی کاغذی ماست بخنـــد


آدمک خر نشوی گریه کنی !!


کل دنیا سراب است بخند!


آن خدایی که بزرگش خواندی



به خدا مثل تو تنهاست بخنــــــــــــــــد...!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/01ساعت 9:50  توسط   | 



کوچه ای دست نخورده از برف سیاه

 

شب تاریک و سست شده از تیرگی رنگ سیاه

 

سر حوضم و نشسته ام بر سر تنهایی خود

 

یک نگاه به سوی اسمان ، نگاهی دگر بر سر حوض

 

ماهی کوچک یخ زده از سردی آب

 

لالایی جیرجیرکای توی باغ

 

غزلی می سراید که آرام بخواب

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/31ساعت 19:12  توسط   | 



روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت .

   زیر باران غزلی خواند دلش تر شد و رفت .

  چه تفاوت که چه خورده است

 غم دل یا سم...

 آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت

 روز میلاد همان روز که عاشق شد ه بود .

  مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت .

  او کسی بود که از غرق شدن میترسید .

  عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت .

  هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد .

  پسری ساده که کبوتر شد و رفت ....

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/24ساعت 19:56  توسط   | 



من پذیرفتم شکست عشق را

پندهای عقل دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است

این درد آشنا دیوانه است

می روی شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم آغوشت کنم

گرچه تو شاداب تر از من میروی

آرزو دارم ولی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

تلخی برخوردهای سرد را

 lمراقب ماسه هاي زندگي باشيد !!!

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/24ساعت 18:15  توسط   | 



سراپا اگر زرد و پژمرده ايم

    ولى دل به پائيز نسپرده ايم

       چو گلدان خالى لب پنجره

        پر از خاطرات ترک خورده ايم

          اگر داغ دل بود، ما ديده ايم

            اگر خون دل بود، ما خورده ايم

             اگر دل دليل است، آورده ايم

             اگر داغ شرط است، ما برده ايم

             اگر دشنه دشمنان، گردنيم

             اگر خنجر دوستان، گرده ايم

            گواهى بخواهيد، اينک گواه

          همين زخم هايى که نشمرده ايم!

          دلى سر بلند و سرى سر به زير

       از اين دست عمرى به سر برده ايم

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/24ساعت 16:50  توسط   |