دیشب دفتر آسمان را با اشکهایم امضا کردم
ستاره ها شاهد امضای عهدنامه ی من ودل بودند
ماه دید که تو را چه سخاوتمندانه به دنیای حسرتم بخشیدم
به دنیای خواسته هایت
به تمامی تمناهایت
دیشب تمامی نگاهت را
همه ی تو را
حتی تمامی احساسم به تو
همه و همه را به دنیای صادقانه ی عاشقی ها بخشیدم
تمامی خاکستر خاطراتت را درون صندوقی از صدف گذاشتم
به موج آبی اقیانوس سپردم
شاید شاه ماهیه نسیان ببلعدش
شاید هم کنار تایتانیک عشق مدفون شود
نمیدانم
شاید هزار سال دیگر باز هم ساحل مامنش شود
و ملعبه ی دست کودک فرداها
یا اینکه دُرّی گران پشت ویترین دلی دیگر
باور کن دیگر نمیدانم


مگر از شوق زياد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز ؛

وبه اندازه ي هر روز تو عاشق باشي
عاشق آنكه تو را مي خواهد . . .
و به لبخند تو از خويش رها مي گردد
و تو را دوست بدارد به همان اندازه ؛
كه دلت مي خواهد




خدایا:

