با سکوت می روم بی صداتر از همیشه ودر بی کران آبی واژه ها غرق می شوم شاید بهاری بیاید و استخوان های سوخته ام جوانه بزند
بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود، اهل زمين نبود
نمازش شكسته بود
برسنگ قبر من بنويسيد شيشه بود،
تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود
چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت عمري
براي هر تيشه و تبردسته بود
برسنگ قبر من بنويسيد
كل عمر پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود

"باد هم سراپا سرمست سادگی هاش بود,
وقتی که می دید
هنوزم که هنوزه
- سکوت -
هفت سین سفره هفت سین هرسالشه"
شيطان عاشق خدا بود ... مي خواست تنها
عاشقش
باشد ... فرياد زد ... خدا نشنید ! . . . خدا بزرگ
بود ...
مي خواست عاشقي کند ... آدم را آفريد! . . .
سالها
پيش آدم خدا را از ياد برد ... آدم عاشق شيطان
شد !
اين وسط خدا تنها ماند ... به همين سادگي

در این شهر صدای پای مردمی است که همچنان که تورا می بوسند
طناب دار تورا می بافند (مردمی که صادقانه دروغ میگویند)





