زیر باران غزلی خواند دلش تر شد و رفت .
چه تفاوت که چه خورده است
غم دل یا سم...
آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت
روز میلاد همان روز که عاشق شد ه بود .
مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت .
او کسی بود که از غرق شدن میترسید .
عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت .
هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد .
پسری ساده که کبوتر شد و رفت .
من پذیرفتم شکست عشق را
پندهای عقل دور اندیش را
من پذیرفتم که عشق افسانه است
این درد آشنا دیوانه است
می روی شاید فراموشت کنم
با فراموشی هم آغوشت کنم
گرچه تو شاداب تر از من میروی
آرزو دارم ولی عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی برخوردهای سرد را

ولى دل به پائيز نسپرده ايم
چو گلدان خالى لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ايم
اگر داغ دل بود، ما ديده ايم
اگر خون دل بود، ما خورده ايم
اگر دل دليل است، آورده ايم
اگر داغ شرط است، ما برده ايم
اگر دشنه دشمنان، گردنيم
اگر خنجر دوستان، گرده ايم
گواهى بخواهيد، اينک گواه
همين زخم هايى که نشمرده ايم!
دلى سر بلند و سرى سر به زير
از اين دست عمرى به سر برده ايم

