کوچه ای دست نخورده از برف سیاه
شب تاریک و سست شده از تیرگی رنگ سیاه
سر حوضم و نشسته ام بر سر تنهایی خود
یک نگاه به سوی اسمان ، نگاهی دگر بر سر حوض
ماهی کوچک یخ زده از سردی آب
لالایی جیرجیرکای توی باغ
غزلی می سراید که آرام بخواب
کوچه ای دست نخورده از برف سیاه
شب تاریک و سست شده از تیرگی رنگ سیاه
سر حوضم و نشسته ام بر سر تنهایی خود
یک نگاه به سوی اسمان ، نگاهی دگر بر سر حوض
ماهی کوچک یخ زده از سردی آب
لالایی جیرجیرکای توی باغ
غزلی می سراید که آرام بخواب